تبليغاتX
راهی به سوی او
بعد از مدت ها دوباره فرصت کردم این وبو آپ کنم . خیلی دلم گرفته دوستانی که به این وب سر می زنند حتما برای من دعا کنند.

می خواستم یک پست مفصل برای ایام فاطمیه بذارم ولی دیدم هیچی مثل این جمله دکتر علی شریعتی نمی شه که:

فاطمه 

فاطمه است

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 21:37  توسط 313 | 

ببين اين نشوني را يک لحظه يادداشت مي کني؟

"خيابان 17شهريور-نرسيده به ميدان خراسان-خيابان جهان پناه-انتهاي خيابان-پارک جهان پناه"


يه خونواده بي خونه.شب ها دخترکوچولوشون از سوزو نم سبزه هاي پارک کمردرد گرفته.
الان بدون اينکه نطق سياسي کنيم يا بخوام براتون يه متن احساسي بنويسم فقط خواهش مي کنم اگه واقعا از دستتون کاري بر مي اد يا تو اطرافياتون کسي را مي شناسين که بتونه يک جورهايي بهشون کمک کنه حتما يک کاري بکنيد.
منم از اين طرف زورم را مي زنم تا ببينيم خدا چي مي خواد.
ولي خيلي دوست دارم خودمون يک جورايي مشکلشون را حل کنيم.
شايد اين وبلاگ نويسي يه دوريالي هم براي اون دنيامون داشت!
(لطفا به این سایت مراجعه کنیدhttp://www.najafzadeh.ir )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 11:16  توسط 313 | 

یه ر وز همه ما از روی پلی خواهیم گذشت که البته بستگی به اعمال ما در این دنیای خسته کننده داره

پس همیشه با یاد و نام او و اینکه از رگ گردن به ما نزدیک تر مواظب کردار خود باشیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 11:7  توسط 313 | 
یک لحظه فکر کنید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دخالت عظیم انسان ها در کار خداوند و سکوت جوامع مذهبی !!!!!!!!!

ابتدا شبیه سازی انسان - حالا هم ادقام سلول های انسان با حیوان به بهانه پیدا کردن راهی برای پیشرفت علم پزشکی

بازهم فکر کنید !!!

شبیه سازی: استفاده از DNA انسان برای ساختن انسان دیگری مثل او با کمی تامل به این مسئله پی می بریم که اگر این کار را انجام دهند چه اتفاق های ناگواری روی می دهد. هیچ کس جنگ های جهانی اول و دوم جهانی رو فراموش نمی کند. نازی هایی که در جهان هستند به خصوص در اروپا اعتقاد به این دارن که اگر پیشوایشان(هیتلر) را بتوانند شبیه سازی کنند بر تمام جهان می توانند دوباره سلطه پیدا کنند.

انگلیسی ها کم به ملت های جهان ظلم نکردن حالا هم با این طرح جدید دانشمندان انگلیسی معلوم نیست چه به سر انسان ها بیاید اگر انسان های اهل تامل درباره اطراف خود باشید به این موضوع پی خواهید برد که هم اکنون چندین سال است که کشورهای غربی با تبلیغ در فیلم های خود این آینده ی ترسناک را برای ما به صورت یک نوع تکنولوژی برتر معرفی می کنند !!!؟؟؟

آیا به نظر شما موجودی که نیم حیوان باشد نیم انسان می تواند در خدمت آینده بشر باشد؟؟؟؟؟؟؟

اگر تا اینجا هم پیش رفته اند به دلیل اینه که خدای رحمان این اجازه رو به این به اصطلاح انسان ها داده

تا حالا توجه کردید که یک ویروس چند سال است که خواب و خوراک را از چشم جامعه جهانی گرفته و همه به دنبال درمان بیماری ایدز هستند ولی تا حالا چه کاری برای این بیماری انجام دادند پس چرا انسانی که در آفرینش انسان و حیوان دخالت می کنه در مقابل یک ویریس عاجز و ناتوان شده

شما دوستانی که به من سر می زنید بیااید با کمک هم این موضوعی که به آن بهای داده نمی شه رو به تمام دوستان خود معرفی کنیم.

به قول هنری هنر بد به طرز وحشتناکی از هنر خوب بهتر

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 23:0  توسط 313 | 
پسریو می شناختم که ۱۸ سال سن داشت .چهره ای بسیار زیبا داشت وبسیار هم هنرمند بود نقاشی می کشید . عاشق هنرمندی بود به نام تریسان روو این نقاش در سن ۱۸ سالگی تصمیم گرفته بود که در روز تولد ۲۱سالگی خودکشی کنه. من خیلی به این دوستم نزدیک بودم و تقریبا تمام حرفامون رو به هم دیگه می زدیم روز تولد این دوست من (۲۹ سپتامبر) بود براش کادو خریدم.یه روز مونده به تولدش رفتم اون کادو رو بهش بدم بر عکس همیشه پریشان بود . غم توی چهره زیبای اون موج میزد ازم پرسید به نظر تو چه چیزایی واقعی ؟ بهش گفتم همه چیز واقعی با خنده ای معنا دار از من دور شد و روی مبل کنار پنجره نشست. خوانواده اشو توی یه تصادف از داست داده بود از اون به بعد با خانواده برادرش زندگی می کرد . ارتباط خوبی با خدا نداشت همیشه از اون تصادف ناراحت بود و همیشه معترض خدا بود که چرا اون باید دچار این حادثه می شد. رفتم پیشش پرسیدم چرا ناراحتی با اشاره ای به من فهموند که دنبالش برم یه تابلو بهم نشون داد غمگین بود همین امروز تماموش کرده بود .دوباره سوالمو تکرار کردم این بار با صدایی ضعیف گفت این آخرین نقاشی منه اونو میدم به تو بعد ادامه داد :۳سال پیش وقتی تولد۱۸ سالگی ام بود تصمیم گرفتم روز تولد ۲۱ سالگیم خودکشی کنم وقتی این حرفو بهم زد بدون تفکر با عصبانیت درو به هم کوبیدمو رفتم بیرون یه راست رفتم خونه اون شب همش به این فکر میکردم که چرا این کارو کردم اون نیاز به کمک من داشت . با خودم گفتم فردا می رم سراغ اش ولی به این فکر نکردم که فردا خیلی دیر.صبح بعد از نماز رفتم سراغ اش خونه نبود موبایلش هم خاموش کرده بود . همه جارو گشتم .غمگین بودم یادم افتاد که نقاش محبوبش روز تولد ۲۱ سالگی روی پل بروکلین خودکشی کرده . با سرعت یه تاکسی گرفتم رفتم به طرف پل خیلی گشتم نبود بعد از سمت چپ پل راهی به طرف بالا پیدا کردم ساعت نزدیک ۱۱ شب زمان تولد هنری بود پیداش کردم یه اسلحه تو دستش بود . منو دید قطره اشکی از روی گونه هاش به سمت لبانش سر خورد . بهش گفتم یادته از من پرسیدی چه چیزایی واقی هستن ؟ من هم جواب دادم همه چیز واقعی ولی اشتباه می کردم من هم نمی دونم چه چیزایی واقعی . باز قطره اشکی دیگه سرازیر شد و گفت: تو خودت واقعی هستی تو می خوای منو نجات بدین ولی خیلی دیر شده چون می خوام بیدار شم دیگه خسته شدم . بهش گفتم تو خواب نیستی. اگه این خوابه تمام دنیا هم یه خوابه پس نباید ناراحت باشی ولی جواب داد :این خیلی دردناکه کاش مجبور نبودی ببینی. و.......

دوست عزیز من هنری خودکشی کرد و من در این سال ها خودمو نمی بخشم که چرا راه درست رو بهش نشون ندادم. ۲۴ روز دیگه سالگرد خودکشی هنری (HENRY LETHAM)
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 20:30  توسط 313 | 

                                                  راهی به سوی او

این راه و به چه ترتیب کشف کنیم مهم نیست مهم بعد از پیدا کردن اون راه  که جاده اش بسیار زیبا

و انتهایش به سوی یگانه پروردگار هستی است پس از جاده های گناه - شرک و دوری از خدا بیرون

بیاییم و با تمام وجود به سوی او برویم

به امید روزی که همه راهی به سوی او بیابند

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 10:6  توسط 313 | 

انسان در تاریکی فرو رفنه و تنها راه نجات او خدا است

پس خدا را به یاد بیاوریم تا از تاریکی گناهان بیرون بیاییم

به امید روزی که همه رستگار شویم

و یادمان باشد که به خاطر وجود همان یک نور است که ما هستیم

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 23:6  توسط 313 | 

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه هاست ریشه هم هرگز اسیر باد نیست زندگی چون پیچک است انتهایش میرسد پیش خدا

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 14:14  توسط 313 | 

گاهی سرم را بالا می گیرم تا آسمان مرا فراموش نکند تا ابرها بدانند که وقت باریدن است تا پرنده ها ببینند همزاد اسیرشان را ... و می گریم تا زمین بداند که من از جنس ابرم نه خاک

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 10:11  توسط 313 | 

 شبی پربار و طولانی که هر لحظه اش غوطه ور در رگ زمان می تپد و راهیان قصه سرخ قلم بر دوش

زمزمه ستیز با اهرمن را نجوا می کنند و کودکی دز آغوش مادرش از نم نم اشکهایش دل سوخته اش

 فطرت را می نوشته و نوای لرزه انداز و ذهن گشای سرو آزادگان را به گوش می گیرد و رویای شیرین

همگام شدن با جریان اللهی و پاک خوبان او آرام می کند و در کویی و کوچه ای زنجیر ها بر دوش می

خورند و دست ها چون قلب ها می تپند تا پرچم بر دوش کشند و قلم بر دست و سلاح بر گیرند و ظلم و

جهل را ریشه کن کنند .

دستهایی که در طول تاریخ خالی بوده اند و بیهوده بارکش قصرها و کاخ ها

دوستون دارم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 22:53  توسط 313 | 

پروردگارا 

ای گشاینده زبان های مناجات گویان

و انی افزای خلوت های ذاکران

و حاضر نفس های راز داران

جز از یاد تو ما را همراه نیست و از یادداشت تو ما را زاد نیست

و جز از تو به دلیل تو و رهنمای نیست

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 22:39  توسط 313 | 

Calig12.JPG (43190 bytes)

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم


 چگونه دل اسيرت شد


 قسم به شب نمي دانم


 تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي


 و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم


 تو دريايي تريني آبي و آرام و بي پايان


 و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم


 تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف


 و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم


 نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته


 به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم


تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار


و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 22:51  توسط 313 | 

مبعث آخرین فرستاده خدا محمد مصطفی بر  شما مسلمانان مبارک

به امید ظهور منجی عالم مهدی زهرا

این عید بر شما مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 22:55  توسط 313 | 
 

"پس بشارت ده بندگان مرا

آنان که سخن را می شنوند

و بهترینش را پیروی می کنند

آنان کسانی هستند که خدای هدایتشان کرده

و خردمندان هم آنانند."

(قرآن کریم )

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 11:38  توسط 313 | 

همانگونه که بچه ها با چشم ها گریان اسباب بازیهای شکسته خود را 

 برای تعمیر و بازسازی نزد ما می آورند

من نیز رویاهای شکسته خود را پیش خدا بردم

چرا که او دوست من بود.

 

اما به جای آنکه او را با صلح و آرامش تنها بگذارم

تا کارش را انجام دهد

در اطراف او پرسه زدم و کوشیدم تا با راه و روش خودم او را کمک کنم

 

سرانجام کوشیدم تا آنها را پس بگیرم و گریان گفتم :

چگونه می توانی تا این حد آهسته پیش بروی ؟!

 

او گفت : فرزندم چه کار می توانم بکنم ؟

تو هرگز اجازه نمی دهی که کارها در مسیر خیر و صلاح تو پیش برود !

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 11:34  توسط 313 | 

مريم 5 ساله از مادرش پرسيد: مامان خدا كيه؟ مادر گفت: خداوند يك نيروي خيلي بزرگيه كه دنيا را آفريده. مريم پرسيد: نيرو چيه؟ مادر گفت: يعني خدا قويه، خيلي قوي. مريم پرسيد: پس خدا مثل باباست؟ مادر گفت: نه عزيزم! خدا كه آدم نيست. مريم گفت: يعني مثل اون كه ديروز توي فيلم ديديم؟ مادر آشفته در حالي كه لب هايش را مي گزيد با عصبانيت گفت: استغفرالله! نه بچه! اين حرف هاي زشت را نزن. خدا يك نور درخشان و بزرگه. مريم پرسيد: يعني يك لامپ خيلي بزرگ مثل اون هايي كه تو شهر بازيه؟ مادر گفت: نه مثل نور لامپ، يعني... و بعد مستأصل گفت: بچه چقدر سؤال مي كني برو دنبال بازي ات! مريم با نگاهي حيران و منتظر، و ذهني پر از سؤال هاي بي جواب ساكت شد و در دل با خودش مي گفت: يعني خدا كيه؟! پانزده سال بعد وقتي مريم دانشجوي سال سوم دانشگاه بود به خاطر نگارش مقاله اي راجع به مبدأ آفرينش جايزه اول سميناري را از آن خود كرد و مادر در حالي كه با تمام وجود به مريم افتخار مي كرد خدا را سپاس مي گفت كه دخترش جواني عارف و خداشناس شده است. در همين حال خاطرات را مرور مي كرد و متحير بود چگونه در طول اين سال ها دخترش اين قدر متحول شده است. آيا او همان دختر بچه ديروز با آن سؤالات عجيب است؟

پژوهش هاي روان شناسان و نظريات شان در زمينه رشد ديني اطلاعات مفيدي را در اختيار ما- والدين و مربيان- قرار مي دهد؛ نحوه درك و فهم كودكان و نوجوانان را از مفاهيم مجردي مثل خدا، شيطان، بهشت و... روشن مي كند كه براساس آن نگراني هايمان را در بعد تربيت ديني كاهش داده و مي توانيم براساس ظرفيت فرزندمان روش هاي آموزشي مذهبي را در پيش گيريم. در ذيل به سير تفكر مذهبي كودكان و نوجوانان مي پردازيم.

شايان ذكر است كه اين سير با مسير شناخت و تفكر در آميخته است و به روشني قابل تفكيك نيست بنابراين، اين دو را در كنار هم مورد بررسي قرار مي دهيم.

براساس نظريه روان شناسي«ژان پياژه» كودكان در سنين 6-2سالگي از جهت شناخت در دوره پيش عملياتي قرار دارند. از خصوصيات تفكر در اين دوره مي توان به خود محور بودن كودكان و تمركزگرايي آنان اشاره كرد. خودمحوري يعني اين كه كودك فقط از دريچه چشم خود و براساس مقدار توانايي هاي خود به پديده هاي جهان نگاه مي كند و نمي تواند ديدگاه هاي ديگران را مورد توجه قرار دهد. تمركزگرايي به اين معناست كه كودك فقط مي تواند به يك جنبه از پديده ها توجه كند كه ممكن است آن جنبه مورد توجه، بعد مهمي از پديده ها نباشد و بعد با اين شناخت آن را به بقيه موارد تعميم دهد. پس كودك در اين سنين به بخش محدودي از يك مسئله توجه مي كند. كودكي كه در اين مرحله از تفكر قرار دارد در مورد مجردات هم اينچنين مي انديشد مثلاً در رابطه با مفهوم خدا، كودك وي را موجودي مادي و حتي به صورت يك انسان تصور مي كند. بنابراين براي خدا دست و پا و سر و صورت قائل است. همچنين برايش خانه اي تصور مي كند كه همان بهشت است و از آنجا به كارهاي ما نگاه مي كند و مواظب ماست، يا از بهشت به زمين مي آيد تا كارهاي ما را درست كند. يا بهشت را باغ يا پارك بزرگي مي داند كه انواع وسايل بازي و خوراكي دارد و مي توان در آنجا بازي كرد و خوشحال شد و يا در مورد جهنم، آن را جايي مي داند كه آتش زيادي در آن وجود دارد و يا در مورد شيطان او را يك آدم زشت تصور مي كند كه روي سرش شاخ دارد. البته بايد متذكر شد كودك اين موضوعات را براساس گفته ها و شنيده ها تصور مي كند.

روان شناس ديگري به نام گلدمن اين دوره را تفكر مذهبي شهودي مي نامد- دوره اي كه شناخت و تفكر در قالب تجارب و محسوسات حبس شده و محدوديت دارد. اما زماني كه كودك وارد سن مدرسه مي شود و يا به قول پياژه وارد دوره عمليات عيني مي شود كه حدود سن 11- 7 سالگي است، به تدريج توان غلبه بر محدوديت هاي فكري دوره قبل را پيدا مي كند. مثلاً مي تواند از چند بعد به پديده ها بنگرد و همچنين از حالت خودمحوري اش كاسته مي شود.

وي سعي مي كند از طريق توجيهات فيزيكي، پديده ها را توضيح دهد. بنابراين كودكان دبستاني تلاش مي كنند خدا را به عنوان يك انسان فرض كنند، يك انسان خارق العاده و اعجاب برانگيز. توجيهات آنها گاهي مادي و خام، و گاهي فوق مادي مي شود. مثلاً گاهي خدا را مرئي و قابل رؤيت و به شكل آتش و نور و گاهي نامرئي مي پندارند و اين مسئله بيانگر آن است كه كودك بين مرحله تفكر شهودي و عيني دست و پا مي زند. به اعتقاد گلدمن اين تفكر تا سن ? سالگي ادامه دارد اما از سن 13-9 سالگي ديدگاه كودك در مورد خدا از حالت يك انسان فوق العاده به يك موجود فوق طبيعي تغيير مي يابد. گلدمن اين مرحله را به طور كلي تفكر مذهبي - عيني مي خواند.

دوره سوم كه پياژه آن را مرحله عمليات صوري مي نامد مقارن با بلوغ و دوره راهنمايي تحصيلي است. كودك در اين مرحله از تفكر عيني به سمت تفكر انتزاعي حركت مي كند، البته اين حركت تدريجي است. نوجوان، در توجيه مسائل، از خيال پردازي هاي كودكانه فاصله مي گيرد و به طرف استقراء و قياس هاي منطقي پيش مي رود. در مورد علت پديده ها فرضياتي را در ذهن مي سازد و آنها را آزمايش مي كند. اين فرضيات در ابتدا با عناصر مادي محدود مي شود اما به تدريج اين عناصر كنار گذاشته شده مي شود و تفكر شكل نمادين و سمبليك و انتزاعي مي گيرد، پس فرضياتي خارج از حوزه تجارب خود وضع مي کند و با استفاده از دلايل، آن را رد مي کند يا مي پذيرد. گلدمن اين دوره را تفكر مذهبي انتزاعي مي خواند و سن آن را از 14 -13 سالگي به بعد مي داند.(شايان ذكر است كه سنين ياد شده در سير تفكر مذهبي كودك تقريبي است و تأكيد مي شود كه نبايد به عنوان سنين قطعي در نظر گرفته شود.) در نتيجه نوجوان خدا را به صورتي سمبليك و جزء مجردات مي داند و اين كه خدا طبيعتي غيرمادي و روحاني دارد. گاهي از اوقات در بين نوجوانان هنوز حالت انسان پنداري خداوند ديده مي شود كه شايد بتوان آن را ناشي از پايين بودن درجه هوشي يا بي علاقگي نسبت به مسائل ديني دانست.

از مطالب مشروح فوق درمي يابيم كه تحول مفهوم خدا همگام با رشد شناختي كودك است و هر دوره داراي ويژگي هاي انحصاري است. بنابراين لازم است در هر دوره بنا به تناسب خصوصيات ذهني و شناختي به فرزندانمان  آموزش هاي ديني  را ارائه نماييم و اجازه دهيم كودكان دين كودكانه خود را داشته باشند و از طرح و تدريس عقايد پيچيده و مشكل براي آنها خودداري كنيم، چرا كه نمي توانند آن را درك كنند و چه بسا موجب بدفهمي و گريز آنها از دين شود. همچنين به لحاظ عاطفي بهتر است در اين سنين خداوند را با صفات رحمت و رحمانيت معرفي كنيم و نه با صفات قهريت. از تأكيد زياد و افراطي روي اجراي دقيق و صحيح برخي احكام دين و عقوبت اجرا نشدن كاملاً صحيح آنها خودداري نماييم؛ چرا كه نگارنده اين سطور به عنوان مشاور موارد متعددي از مراجعين به مركز مشاوره را ملاحظه نموده كه اين تأكيدات افراطي باعث ايجاد وسواس هاي فكري  و عملي در آنها و باقي ماندن اين مشكل تا سنين نوجواني و بزرگسالي شده است. بهتر است طرح بسياري از مسائل اعتقادي تا دوره تفكر صوري به تأخير افتد. انتظار مي رود در اين مرحله نوجوان به دليل افزايش توانمندي هاي ذهني و شناختي، مسائل اعتقادي را از روي تفكر و تدبر و تأمل بپذيرد و تا پايان عمر از آنها حفاظت نمايد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 13:10  توسط 313 | 

نظزتون درباره این عکس چیه؟

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 12:59  توسط 313 | 

الهی نور تو چراغ معرفت بیفروخت دل من افزونی است گواهی تو ترجمانی من بکردند ندأ من افزونی است قروب تو چـــراغ وجد بیفروخت همت من افزونی است بود تو کار من راست کـــرد بود تو من افزونی است ـ

الهی از بود خود چه دیدم مگر بلا و عناد از بود تــــو همـــه عطا است و وفای به بر پیدا و بکرم هویدا ـ نا کرده گیر کرد رهی و آن کـــن که از تو سزا ـ

الهی نـــام تو مــا را جواز و مهــــــر تو ما را جهــاز ـ

الهی شنــاخت تو ما را امان و لطف تو مـــا را عیـــان ـ

الهی فضـــل تـــو ما را لوادکنف تــــو ما را ئادی ـ

الهی ضیعفان را پناهی قاصدان را بـــر سراهی مومنـــــان را گواهی چه بود که افزوئی و نکاهی؟

الهــــی چه عزیز است او که تو او را خواهی در بگریزد او را در راه آرئی طوبی آنکس را را کـــه تو او رایی ـ آیا که تا از ما خــــود کرائی؟

کریمــا گرفتار آن دردم که تو درمان آنی ـ بنده آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟ تو دانی ـ تو آنی که گفتی من آنم آنــی ـ

الهی نمی توانم که این کار بیتو بسر بریم نه زهره آن داریم که از تو بسر بریم ـ هر گه که پنداریم کهه رسیدیم از حیرت شمارواسر بریم ـ

خـــــداوندا کجا باز یابیم آنروزکه تو ما را بودی و ما نبــودیم تا باز به ان روز رسیم میان آتش و دودیم اگـــر بدو گیتی آنروز یابیم پر سودیم ور بود خود را در یابیم به نبــود خود خشنودیم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 12:25  توسط 313 | 
معبودا

چشمانت را برای زندگی می خواهم اسمت را برای دلخوشی می خوانم دلت را برای عاشقی می خواهم صدایت را برای شادابی می شنوم دستت را برای نوازش و پایت را برای همراهی می خواهم عطرت را برای مستی می بویم خیالت را برای پرواز می خواهم و خودت را نیز برای پرستش

یارب آنچه را که من می خواهم                                       افزون ز هر پادشه می خواهم

هر کس ز در تو حاجتی دارد                                          من آمده ام از تو تو را می خواهم    

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 12:19  توسط 313 | 

ای خدای بزرگ آن قدر به ما عظمت روح و تقوا عطا کن که همه ی وجود خود را با عشق و رغبت قربانی حق کنيم .

خدايا آن چنان تار و پود وجود ما را به عشق خود عجين کن که در وجودت محو شويم.

خدايا ما را از گرداب خودخواهی و از گردباد هوا و هوس نجات ده و به ما قدرت ايثار عطا کن .

خدايا در اين لحظات سخت امتحان، نور ايمان را بر قلب ما بتابان و ما را از لغزش نگاه دار.

خدايا ما را قدرت ده که طاغوت خود پرستی را به زير پا افکنيم و حق و حقيقت را فدای منفعت های شخصی نکنيم.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 11:38  توسط 313 | 

در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.

در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده.

اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدمبه عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.بياموزند ثروتمند کسي نيست مه بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد.بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.

بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 11:32  توسط 313 | 

خداوند گفت: ديگر پيامبري نخواهم فرستاد، از آنگونه كه شما انتظار داريد، اما جهان هرگز بي‌پيامبر نخواهد ماند، و آنگاه پرنده‌اي را به رسالت مبعوث كرد.

پرنده آوازي خواند كه در هر نغمه‌اش خدا بود.عده‌اي به او گرويدند و به او ايمان آوردند.
و خدا گفت:اگر بدانيد،حتي با آواز پرنده‌اي مي‌توان رستگار شد.

خداوند رسولي از آسمان فرستاد باران،نام او بود. همين كه باران ، باريدن گرفت ، آنان كه اشك را مي‌شناختند، رسالت او رادريافتند، پس بي‌درنگ توبه كردند و روحشان را زير بارش بي دريغ خدا شستند.
خدا گفت:اگر بدانيد با رسول باران هم مي‌توان به پاكي رسيد.
خداوند پيغامبر باد را فرستاد، تا روزي بيم دهد و روزي بشارت. پس باد روزي توفان شد و روزي نسيم و آنان كه پيام او را فهميدند، روزي در خوف و روزي در رجا زيستند.
خدا گفت:آنكه خبر باد را مي‌فهمد،قلبش در بيم و اميد مي‌لرزد و قلب مومن اين چنين است.

خدا گلي را از خاك برانگيخت،تا "معاد" را معنا كند.و گل چنان از رستاخيزگفت كه از آن پس هر مومني كه گلي را ديد ، رستاخيز را به ياد آورد.

خدا گفت:اگر بفهميد،تنها با گلي قيامت خواهد شد.
خداوند يكي از هزار نامش را به دريا گفت. دريا بي‌درنگ قيام كرد و سپس چنان به سجده افتاد كه هيچ از هزار موج او باقي نماند. مردم تماشا مي‌كردند، عده‌اي پيام دريا را را دانستند،پس قيام كردند و چنان به سجده افتادند، كه هيچ از آنها باقي نماند.
خدا گفت:آن كه به پيغمبر آب‌ها اقتدا كند، به بهشت خواهد رفت.
و به ياد دارم كه فرشته‌اي به من گفت:جهان آكنده از فرستاده و پيغمبر و مرسل است، اما هميشه كافري هست تا باران را انكار كند و با گل بجنگد. تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دريا را ساحر.
اما همين امروز ايمان بياور كه پيغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد ، براي ايمان آوردن تو كافي است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 13:23  توسط 313 | 

 

نزدیکترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست

نزدیکترین نقطه به خدا نزدیکترین لحظه به اوست"وقتی

حضورش را درست توی قلبت حس میکنی"اونقدر نزدیک

که نفست از شوق التهاب بند می اید.انقدر هیجان انگیز که با

هیجان هیچ تجربه ای قابل قیاس نیست.تجربه ای که باید طعمش را چشید.

اغلب درست همان لحظه که گمان میکنی در برهوت تنها ماندی،درست

همان جا که دلت سخت میخواهداو با تو حرف بزند،همان لحظه که آرزو داری

دستان پرمهرش را بر سرت بکشد،همان لحظه نورانی که از شوق این معجزه

دلت میخواهدتا آخر دنیااز ته دل و تا کل وجودت اشک شوق بریزی وتا آخرین

لخظه وجودت بباری.

نزدیکترین نقطه به خدا میتواند در دل تاریکترین شب عمر ناخواسته توویا در

اوج بزرگترین شادی دلخواسته تورخ دهد؛میتواند درست همین حالاباشد

و زیباترین وقتی که میتواند پیش بیاید,همان دمی است که برایش هیچ بهانه ای

نداری.جایی که دلت برای او تنگ است.

زیباترین لحظه ی عمرو هیجان انگیزترین دم حیات همان لحظه باشکوهی است

که با چشم خودت خدا را می بینی.درست همان لحظه که می بینی او با همه

عظمت بیکرانش در قلب کوچک توجا شده است.همان لحظه که گام گذاشتن او

را در دلت حس،و نورانی و متعالی شدن حست را درک میکنی.

آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است که خدا با همه عظمت

بیکرانش ان را لایق شمرده و برگزیده.وتو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار

و سعادت آسمانی چگونه و از چه رواز آن تو شده است،و این را همیشه به یاد

داشته باش...

"هرگاه با دیگرانی خود را خط بزن و هر گاه با خدایید دیگران را"

بودن را باور کن و تا زمانی که زنده هستی با عشق زندگی کن.لازمه عشق یک

ارتباط عارفانه است پس به نیت قربت آماده شو،وضو بگیروبا تن پوشی از دعا

و نیایش در محلی آرام،دلبستگی دنیوی را قطع کن و به هیچ چیزجزاونیندیش.

شماره بگیرو از ته قلب صدایش کن و او را به بزرگی ویکتا بودن یاد کن.

می خواهی آسمان دلت آبی و خورشید،روشنگر زندگی ات باشد؟می خواهی زبان

گلها را بدانی و راز خلقت را دریابی؟پس به او توکل کن،دستهایت را بالا ببر

،وجودت را سرشار از عشق و تمنا کن و به او بگو دوستش داری و فقط

او را می ستایی، ازاو کمک می جویی،بخواه که راه راست را به تو نشان

دهد.

خودت را گم کن و نگذار نقشی از تو بر روی زمین بماند،بالهایت را باز کن

،به سوی معبود حقیقی پرواز کن.از او بخواه گاهی مواقع اختیاررا از دست تو

 گرفته و به جایت تصمیم بگیرد،وقتی او

به بزرگی یاد کردی و در برابرش سر بر سجده نهادی

وقتی صدای ناله هایت به عرش کبریا رفت و قلبت تپید،قطرات اشک در چشمان

زیبایت حلقه زده و گرمی اش را به گونه هایت حس کردی،آن هنگام که در گفتن

ایاک نعبدوایاک نستعین(خاص تورا میپرستم و خاص از تو یاری می جویم)

،دلت شکست وصدایت لرزید،بدان که گوشی را برداشته اشت و بشارت میدهد

بنده به من بگو چه میخواهی تا دعایت را اجابت نمایم.

در این لحظه فرشته ها ناظراین همه شکوه و عظمت هستند،بدان اگر صلاح تو

باشد همه چیز به تو عنایت میکند.

دوست من دعا کن همیشه با تو در تماس باشد و اگر روزی یادت رفت زنگ بزنی

،تو را بیدار کند و عبادت را در تو بپروراند.هر لحظه منتظر باش تا تو را در مسیر

زندگی هدایت کند.تنها سعی کن برای چند لحظه جز اوهمه چیز را فراموش کنی....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 13:18  توسط 313 | 
کوتاهترین فاصله بین مشکلات و راه حل آنها به اندازه ی زانوهایت تا زمین است کسی که در برابر خدا زانو بزند میتواند در برابر همه ی مشکلات بیاستد

همیشه آرزوهاتو یه جا یادداشت کن

 و اونا رو تک تک از خدا بخواه چون خدا یادش نمیره ولی تو یادت میره

چیزایی که امروز داری همون آرزوهای دیروزته

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 13:5  توسط 313 | 

تولد امام علی را به همه شما خدا دوستان تبریک میگم

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 22:41  توسط 313 | 

 

عزیز دلم سجده طولانی مال عاشقه

 وقتی با تمام وجودت آنچنان عاشقانه محو وجودخدا ی رحمن میشی،

 که همه وجودت را عشق فرا میگیره فقط تودر سجده نیستی

بلکه تمام وجودت در سجده است.

 وقتی اینطوری به سجده رفتی آنگاه خواهی دید تو تنها نیستی

زیرا خواهی دید که دیوار ،میز، ساعت، سنگ، درخت و......................

همه وهمه باتو در سجده اند .

آنوقت میبینی که دوست داری تا آخر عمر درسجده باشی.

 میدانی چرا چون جولوی خداداری سجده می کنی .

که خودش میفرماید:

 اگر بنده میدانست که من چقدر عاشق او یم همان دم جان می باخت .

آره گلم تا عاشق نباشی نمیتوانی درست سجده کنی .

چون سجده فقط وفقط وفقط مال عشاقه

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 22:38  توسط 313 | 

  

قيمت يه روز باروني چنده؟

يه بعد از ظهر دلنشين آفتابي رو چند مي خري؟

 حاضري براي بو کردن يه بنفشه وحشي توي يه صبح بهاري يه تراول بدي؟

  پوستر تمام رخ ماه قيمتش چنده؟

 اگه نصف روز هم بنشيني به نيلوفر سوسني رنگي که کنار جاده در اومده نگاه کني بوته اش ازت پول بليت نميگيره.

 چرا وقتي رعد وبرق مي ياد از زير درخت فرار مي کني؟

 مي ترسي برقش بگيردت.نه !!! اون مي خواد ابهتشو نشونت بده.

 آخه بعضي وقت ها يادمون مي ره چرا بارون مي ياد. اين جوري فقط مي خواد بگه که منم هستم.

 فراموش نکن که به خاطر همين بارون که بعضي وقت ها کلافه ات مي کنه که اه چه بي موقع شروع شد کاش چتر داشتم

 شده که یه روز که دلت براي نيم ساعت قدم زدن زير نم نم بارون لک ميزنه هيچ وقت شده بگي دستت درد نکنه ؟

  شده از خودت بپرسي چرا تموم وجودشو روي سر ما گريه مي کنه؟

  اون قدر که ديگه براي خودش چيزي نمي مونه و نابود ميشه.

هيچ وقت از ابرا تشکر کردي؟

 هيچ وقت شده از خورشيد بپرسي گه چرا ذره ذره وجودشو انرژي ميکنه و به موجودات مي بخشه.

  ماهانه مي گيره يا قرار دادي کار ميکنه؟ چرا نيلوفر صبح باز ميشه  و ظهر بسته ميشه؟

  بابت اين کارش حقوق ميگيره؟

 چرا فيش پول بارون ماهانه براي ما نمياد؟

  چرا آبونمان اکسيژن هوا رو پرداخت نمي کنيم؟

  تا حالا شده به خاطر اين که زير يه درخت بنشيني و به آواز بلبل گوش کني پول بليت بدي؟

 قشنگ ترين سمفوني طبيعت رو ميتوني يه شب مهتابي کنار رودخونه گوش کني.

  قيمت بليتش دل تومن!

  خودتو به آب و آتيش مي زني که حتي تابلوي گل آفتاب گردون رو بخري و بچسبوني به ديوار اتاقت

  ولي اگه به خودت يک کم زحمت بدي مي توني قشنگ ترين تابلوي گل آفتابگردون رو توي طبيعت ببيني .

  گل هاي آفتابگردوني که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون  پاک نميشه بلکه پررنگ تر و زنده تر هم ميشن.

 لازم نيست روي اين تابلو کاور بکشي چون خاک روشو شبنم صبح پاک ميکنه و مي بره.

  تو که قيمت همه چيزو با پول ميسنجي تا حالا شده که از خدا بپرسي قيمت يه دست سالم چنده؟

 يه چشم سالم چنده؟ چقدر بايد بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟ خيلي خنده داره نه؟

  و خيلي سوال ها مثل اينکه شايد به ذهن هيچ کدوممون نرسه؟

 اون وقت تو موجود خاکي اگه يه روز يکي از اين دارايي ها يي  رو که داري ازت بگيرن زمين و زمان رو به فحش و بد و بيراه مي گيري؟

  چي خيال کردي ؟ پشت قباله ات که ننوشتن. نه عزيز خيال کردي! اینا همه لطفه ... همه نعمته... که ما اونو به حساب حقوق خودمون ميذاريم .

  اگه صاحبش بخواد ميتونه همه رو آني ازت پس بگيره.

  اينو بدون که اگه روزي فهميدي قيمت يه ليتر بارون چنده؟

 قيمت يه ساعت روشنايي خورشيد چنده؟ چقدر بايد بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بديم؟

  يا اين که چقدر بديم تا بابت يک کاستي که از صداي بلبل ضبط کرديم تحت پيگرد قانوني قرار نگيريم.

 اون وقت مي فهمي که چرا داري توي دنيا وول ميخوري؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 22:31  توسط 313 | 

یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :

آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 22:24  توسط 313 |