تبليغاتX
راهی به سوی او

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار این گونه می گفت:" می اید. من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد." 
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.فرشتگان چشم به لب هایش دوختند اما گنجشک چیزی نگفت. و خدا لب به سخن گشود:" با من بگو از آنچه سنگینی سینه ی توست." 
گنجشک گفت:" لانه ی کوچکی داشتم. آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی. آن طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟!" و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.فرشتگان همه سر به زیر انداختند! 
خدا گفت:" ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی.باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پرگشودی." 
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. 
و خدا گفت:" چه بسیار بلاها که من به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی!" 
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگهان چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

در خدایی خدا شک نکنید.

امشب شب 23ماه مبارک رمضان است.امشب رحمت دوست جاریست...مانند رود...نه! مانندباران...اگر دلتان لرزید...بغضتان ترکید کسی اینجا محتاج دعاست .......................... پس اگر یادتان بود و باران گرفت٫یادی هم از این بیابان کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 15:51  توسط MARYAM | 

عجب صبري خدا دارد …. اگر من جاي او بودم

همان يك لحظه اول ….  كه اول ظلم مي ديدم از مخلوق بي وجدان،جهان را با همه زيبايي و زشتي ، به روي يكدگر ويرانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم

اگر در همسايگي صدها گرسنه ….  چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه وا مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم ….

كه مي ديدم يكي عريان و لرزان ، ديگري پوشيده است صد جامه رنگين، زمين و آسمان را واژگون مستانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم

نه طاعت مي پذيرفتم ….  نه گوش از جهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده،پاره ، پاره در كف زاهد نمايان ، سجده صد دانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يكي مجنون صحراگرد بي سامان،هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو آواره و ديوانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم

به گرد شمع سوزان ، دل عشاق سرگردان ….،سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم

به عرش كبريائي ، با همه صبر خدايي ….  تا كه مي ديدم عزيز نابه جايي ، ناز بر يك ناروا گرديده و خواري

 فروشد گردش اين چرخ را ، واژگون بي صبرانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  اگر من جاي او بودم

كه مي ديدم مشوش عارف و عامي زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش

به جز انديشه عشق و وفا معدوم هر فكري در اين دنياي پر افسانه مي كردم .

عجب صبري خدا دارد ….  چرا من جاي او باشم ، همين بهتر كه خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق بي وجدان را دارد !

وگرنه من جاي او چو بودم ،

يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي كردم !

عجب صبري خدا دارد …:::::::… عجب صبري خدا دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 14:4  توسط MARYAM |